چند روز بود که امام به بستر بیماری افتاده بود . جاسوس ها خانه امام را محاسره کرده بودند. خبر بیماری امام  بین مردم  پخش شده بود . آن ها فکر می کردند که حکومت ، امام را مسموم کرده است ؛ ولی از ترس سربازان خلیفه ، چیزی نمی گفتند . اما هرگاه مرا در کوچه و بازار می دیدند ،حال امام را می پرسیدند وبرایش دعا می کردند .

حس می کردم امام روزهای آخر عمرش را دارد سپری می کند از ناراحتی داشتم دیوانه می شدم دلم می خواست کاری یرای امام بکنم اما نمی دانستم چه کار کنم .

دو هفته پیش امام مرا احضار کرد وفرمود «عُقید! به خانه اَبوالاَدیان برو وبه او بگو فوراً

به اینجا بیاید .

سوار اسب تند رویی شدم وخود را به خانه ی ابوالادیان رساندم او داشت صبحانه می خورد به اوسلام کردم و جواب گرفتم وقتی پیغام را به او دادم لغمه ای را که در دست داشت روی سفره گذاشت ولباسش را عوض کرد وسوار اسبش شد و به راه افتاد .

امام در خانه ایستاده بود ومنتظر او بود . ابوالایان سلام کرد ودست امام  را  بوسید امام چند نامه به او داد تا به مّداین ببرد وجواب آن ها را بیاورد .

او مورد اطمینان امام بود ومعمولاً امام برای فرستادن پیغام ها ی مهم او را احضار می کرد .سپس امام نگاهی اشک آلود  به ابوالادیان کرد و فرمود تو دوست خوبی هستی  می خواهم خبری به تو بدهم  .

امام مکث کوتاهی کرد و ادامه داد : مسافرت تو پانزده روز طول می کشد . هنگامی که برمی گردی ، من دیگر در میان شما  نخواهم بود .

صدای گره ی ابوالادیان بلند شد او بی اختیار خودش را جلوی حضرت انداخت ودست امام را گرفت وچند بار بوسید .ابوالادیان از امام  پرسید ما باید چه کارباید بکنیم ؟

امام فرمود :صبر کنید وبه خاطر خدا سختی ها را تحمل کنید و وقتی که ابوالادیان آرام گرفت از امام پرسید ما پس از شما  مهدی موعود را چطور

بشناسیم ؟

امام تبسمی کرد و فرمود : مهدی موعود را از سه راه می توانی بشناسی:

اول اینکه بر جسد من نماز می خواند

دوم اینکه جواب این نامه ها را از تو می خواهد

و سوم اینکه از آنچه درون کیسه ای است که برای من آورده اند ، خبر می دهد

یک هفته بعد از رفتن ابوالادیان، حال امام،  ناگهان تغیر کرد وبه بستر بیماری افتاد  من کنار  بستر امام نشسته بودم که در زدند یکی از غلا مان در را باز کرد وزیر و عده ای وارد. شدند  وزیر دست امام را بوسید ودر پایین پای امام نشست وگفت  وقتی که خبر بیماری شما را فهمیدم نزد خلیفه رفتم و این خبر را به او دادم او هم  فوری من را با پنج طبیب پیش شما فرستاد  تا شما را مداوا کنند .

من فهمیدم که کاسه ای زیر نیم  کاسه است حتماً حکومت عباسی امام را مسموم کرده وگر نه امکان نداشت وزیر به این زودی از ماجرا خبر دار شود.

حال امام روز به روز بدتر می شود  وبدن امام لاغر و زرد شده بود . پنج روز بعد دوباره وزیر برگشت  طبیب آهسته به او گفتند امام تا چند روز دیگر از دنیا می رود .من حرف های آنها را پنهانی  می شنددم  وبه امام اطلاع  دادم امام از همه چیز خبر داشت  .

چند ساعت بعد قاضی شهر همراه عده ای از اشراف و چند نفر سرباز وارد شدند وپس از احوال پرسی گفت: خیفه دستور داده که این سربازان همین جا بمانند ومراقب شما باشند .

سربازان مراقب ما بودند وما هر جا که می رفتیم ما را تعقیب می کردند  چقدر از خلیفه بدم می آمد او امام را ختری بزرگ می دانست  وچند بار امام را به زندان انداخته بود ویک بار امام را به زندان وَصیف فرستاد و . او به سربازان دستور داد تا امام را آزار واذیت کنند اما به خاطر رفتار خوب امام با سربازان، روحیه آنها دگرگون شده بود و رفتار آنها را عوض کرده وآنها را نماز خوان کرده بود  وصیف این خبر را به خلیفه رساند  وخلیفه دستور آزادی امام را داد  تا امام نتواند سر بازان را عیلیه خیفه برخیزاند.

سربازها  وجاسوس ها همه جا را می گشتند تا مهدی موعود را پیدا کنند چرا که شنیده بودند که او فرزند امام عسکری است و اوست که دنیا را از عدل و داد پر می کند طبیب ها مواظب بودند وقابِله ها هر روز همسران امام را معاینه می کردند تا اگر از آن  راز بزرگ اثری دیدند خلیفه را با خبر کنند . اما خداوند قبلاً رازش را آشکار ونورش را کامل کرده بود.

شب هشتم ماه، حالِ امام خیلی دگرگون شد .از این رو حضرت مرا احضار کرد. سرباز ها همگی خواب بودند و من آهسته پیش امام رفتم . امام از من خواست تا نامه هایی به شیعیان  شهر های مختلف بنویسم امام با صدای آهسته که به سختی شنیده می شود می گفت ومن می نوشتم .متن نامه چنین بود :

….شما شیعیان را دعوت می کنم به پرهیزکاری وکوشش در راه خدا، واینکه راستگو و درست کردار باشید . امانت مردم را به آنها  پس دهید ؛ خواه با ایمان باشید یا گناهکار .نماز هایتان را با دقت و مراقبت بخوانید وسجده هایتان را طولانی کنید . با همسایگان خوش رفتار باشید وبا دیگران به خوبی وملایمت معاشرت کنید .

… اگر این کارها را  انجام دهید آنها به یکدیگر می گویند . اینها شیعه و پرو مکتب اهل بیت  هستند . این حرف ما را خوشحال می کند . چون پرهیزکاری مایه افتخار و سربلندی است ، پس شما هم سعی کنید مایه ی افتخار ما باشید نه باعث ننگ و  سرافکندگی ما . دوستی ومحبت مردم را به  سوی ما جلب کنید ونسبت های بد ونا پسند را از ما دور سازید …. ما خاندان رسول خدا هستیم. قرآن ما را معصوم شمرده ودر باره ی ما حقی تعیین کرده است وهر کس جز خاندان ما چنین ادعایی کند ،کافر است و دروغگو.

پس از آن به امام مقداری دارو دادیم .در آن هنگام به غیر از امام سه نفر حاظر بودند نرجس خاتون  مادر امام ،مادر حضرت مهدی ومهدی موعود که کودکی پنج ساله بود ؛ ومن که محرم و راز دارامام بودم.

در آن هنگام صدای اذان بلند شد وامام در همان حالت نشسته نمازش را خواند وپس از آن امام کاسه ی دارو رابرداشت وبه دهان نزدیک کرد کاسه به دندانهایش خورد  نرجس خاتون کاسه را گرفتدر همان لحظه روح از بدن امام پرواز کرد وآن بزرگوار به ملاقات خداوند رفت .

صدای گره از اتاق بلند شد سربازها به اتاق ریختند تا ببینند چه شده است اما خبری از امام مهدی نبود فوراً به وزیروخلیفه خبر دادند . در همان لحظه جعفر برادر امام عسگری وارد شد و وقتی که دید که بدن بی جان امام بر روی زمین افتاده نفس بلندی کشید وصورتش را در میان دست هایش پنهان کرد وبه من دستور داد تا امام را به حیات ببرم  واو را غسل وکفن کنم .

من از جعفر بدم می آمد چون که او مردی فاسد بود و با خلیفه و وزیر دوست وهم دست  بود.

عده ای از یاران امام که از ماجرا با خبر شده بو دند به آنجا آمدند وبه گریه مشغول شدند

جعفر می خواست از فرست استفاده کند وخود بر بدن امام نماز بخواند تا جانشین امام شود زیرا شنیده بود که به دستور خداوند فقط جانشین امام حق دارد بر جنازه امام پیش خود نماز بخواند .

من امام را به حیات بردم وآن را غسل وکفن کردم. جعفر به بیرون از حیاط آمد وسرباز ها یکی یکی امامت او را تبریک گفتند

در همان لحظه ابوالادیان نیز از مسافرت بازگشت  وتا چهره ی گریان مردم را دید ، با ناخن صورتش را خراشید وخون واشک پهنای صورتش را پوشاند .

جنازه را رو به قبله گذاشتیم جعفر روبروی آن ایستاد وآماده خواندن نماز شد در همان لحظه امام مهدی جلوی جعفر ظاهر شد وبه او گفت برو عقب من سزاروارترم که بر جنازه ی پدرم نماز بخوانم ،جعفر بی اختیار کنار رفت سرباز ها به جعفرگفتند او کیست ، جعفر گفت نمی دانم .

پس از پایان نماز ، امام رو به من کرد وگفت به ابوالادیان بگو جواب نا مه ها را بیاورد .پیغام امام را به ابوالادیان رساندم او مات و مبهوت شده بود مثل همه کسانی که در آنجا بودند . سربازها سر جایشان خشک شده بودند وامام از جلوی آنها به اتاق رفت در همان لحظه سربازها به خود آمدند و وقتی به اتاق رفتند از امام خبری نبود .

هنگامی که خورشید رنگ طلایی خود را بر سر شهر پاشید جنازه امام را به میدان شهر بردیم ، شهر تعطیل شد وتمام مردم به مرکز شهر سرازیر شدند .

من وابوالادیان کنار امام مهدی نشسته بودیم که عده ای ازشیعیان وارد شدند وآنچه که در شهر اتفاق افتاده بود را به اطلاع رساندند . آنها از ایران آمده بودند و کیسه ای همراه  داشتند . امام نشانی چیز هایی را که در  کیسه بود به آنها گفت .آنها از علم غیب امام تعجب کردند و دست امام را بوسیدند و خارج شدند  .

ابوالادیان جواب نامه ها ی مداین رابه امام داد ودر حالی که در ماتم امام عسگری اشک در چشم داشت واز شادی زیارت امام مهدی گل خنده بر لبانش شکفته بود ، از خانه خارج شد.

درآن موقع به یاد وعده خداوند افتادم که فرموده بود :خداوند نورش را کامل می کند ،اگر چه کافران خوششان نیاید


 

نوشته شده توسط کربلایی در یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت